تبليغاتX
نوای عشق*به وبلاگ خودت خوش اومدی عزیزم*
متن های عاشقانه و شعر های دوست داشتنی

در فراق تو همچون شمع سوختم و ساختم

اما چه سود......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/03ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/03ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 

می خواستم زیبا ترین کلام را برایت بنویسم

که ذهنم یاری نکرد

پنداشتم که ساده نوشتن همچون ساده زیستن است

پس می گوییم :

(( دوستت دارم ))

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/26ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 

می خواسم دارکوب کوچکی باشم

 تا بر سینه ات بکوبم 

 شاید راهی بیابم بر قلب کوچک و مهربانت

 

محبت مثل سکه می مونه که اگه بیفته تو قلک قلب نمی شه درش اورد

 اگر هم بخوای درش بیاری ، باید اون بشکنی

 

تو سیب کدامین بهشت گمشده ای ؟

که باز با تو می شکند توبه آدم

دیگه از خستگی هام ، خسته شدم

 

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

عاشقان سکوت شب را ویران می کردند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/26ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 
الان داشتم با خودم فکر می کردم مگه نمی گن کوه به کوه نمی رسه ولی

 آدم به آدم می رسه ؟ پس چرا توی این شهر لامصب من نمی تونم به اونی

 که دوستش دارم برسم ؟

http://mahrokh.persiangig.com/jadid/%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%872.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/24ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 
http://mahrokh.persiangig.com/jadid/%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%20%D8%B9%D8%B4%D9%8203.jpg
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/24ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/24ساعت 9 قبل از ظهر  توسط محسن و مهسا | 
دیگه اشکی ندارم برای اینکه ببارم

دیگه قلبی ندارم برای اینکه بمانم

دیگه دلی نمونده برام ، برای غصه خوردن

دیگه حسی نمونده برام ، برای زنده موندن

کاش میشد آسمون رو با تموم ستاره هاش تقدیم تو کرد

کاش می شد دنیا رو دو دستی تقدیم تو کرد

ولی افسوس ...

که تو نه دنیا رو می خوای نه آسمون رو نه ستاره رو ...

لااقل منو بخواه ...

منی که شبا رو با گریه هام پر می کنم ...

منی که روزام رو با نگاه تو سر می کنم ...

منی که زندگیم رو با فکر تو طی می کنم ...

تو رو خدا فراموشم نکن ...

فراموشم نکن ...

فراموشم نکن ...

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/23ساعت 9 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 
+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/23ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 
یه روز توی همین دنیا یک پسری بود که عاشق دختری شده بود

یه روز این پسر مریض می شه و برای معالجه به خارج می ره

قبل از سفرش به دختر می گه من می رم وقتی سلامتیم رو به دست

اوردم بر می گردم تا با هم ازدواج کنیم ، دختر قبول می کنه و به پسر قول

می ده که منتظرش بمونه .

در طول مدتی که سفر بود ، مرتب برای دختــر نامه می نوشت و نامه رو به

نشـــانی دوستش پســت می کرد تا اون نامه ها رو به دختر برسونه .

در همین پیغام رسانی ها پسر قاصد عاشق دختر می شــه و از آن پس

نامـــه های اون رو به دختــر نمی رسونه ، دختر که مدتی بود از پسر خبر

نداشت فکر کرد اون رو فراموش کرده و کم کم به ندای عشق پسر قاصد

 جواب مثبت می ده .

آن دو تصمیم به ازدواج می گیرند . در همین وقت پسر که سلامتیش رو به

دست اورده بود به وطنش بر می گرده و به محض بازگشت از ماجرا با خبر

 می شه .

همچنین میفهمه که اونا پس از ازدواج قراره به شهر دیگه ای مهاجرت کنن .

روز عروسی دختر با دوست خیانتکار فرا رسید ، پسر نامه ای به دختر می

نویسد و آن را به او می رساند .

 

 

اما از او می خواهد پیش از سوار شدن به قطار آن را باز نکند .

دختر هم ، چنین می کند .

زمانی که در کوپه قطار می نشیند نامه پسر را باز می کند .

نامه بدون سلام و نشانی خاصی بود و فقط در آن نوشته شده بود :

 

<< یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت

                                 غم من مخور که دوری برای من شده عادت >>

 

در همین هنگام صدای سوت قطار شنیده می شه و بعد قطار ترمز می

کنه ...

مسافران قطار برای فهمیدن اینکه چه اتفاقی افتاده از قطار خارج می شوند

و در همین هنگام چشم دختر به پیکر بی جان پسر می افتد که خونین روی

ریل قطار افتاده است .

http://mahrokh.persiangig.com/image/73000vt.jpg

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/23ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 

توي اين دنياي نامرد يه پسر بود که دو چشمش کور بود اين پسر يه دوست دختر داشت که خيلي اونو دوست داشت
هميشه به دوست دخترش مي گفت من اگه دو تا چشم داشتم براي هميشه باهات مي موندم
تا يه روز يه نفر پيدا شد که چشاشو بده به پسره
پسره وقتي بينا شد ديد دختر هم مثل اون دو تا چشم نداشته
پسر به دوست دخترش که کلي دوستش داشت مي گه من نمي تونم با تو زندگي کنم من نمي تونم با يه دختر که چشم نداره زندگي کنم
و به دختر مي گه برو و منو فراموش کن
دخترک لبخند تلخي مي زنه و از پسر دور مي شه همينجور که داشته مي رفته و دست تکون مي داده  آروم به پسره مي گه
مي خواي بري ، برو ولي مواظب چشماي من باش

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 

پسر بچه‌اي وارد يک بستني‌فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت

 يک ليوان آب برايش آورد. پسر بچه پرسيد: يک بستني ميوه‌اي چند است؟"

پيشخدمت پاسخ داد : " 50 سنت". پسربچه دستش را در جيبش فرو برد و

شروع به شمردن کرد. بعد پرسيد:" يک بستني ساده چند است؟" در همين

حال تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت

پاسخ داد: "35 سنت". پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت: "لطفا يک

بستني ساده". پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نيز

 پس از خوردن بستني، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتي پيشخدمت

بازگشت، از آنچه ديد حيرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالي بستني ، دو سکه

 پنج‌ سنتي و پنچ سکه يک ‌سنتي گذاشته شده بود براي انعام پيشخدمت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 

نمي خوام کسي بفهمه با رفتنت، شکستم

رفتي و تنهاي تنها، با خيال تو نشستم

توي تقويم مي نويسم، رفت و عاشقم کرد

ديگه دل خوشي ندارم واسه اين روزهاي دل سرد

ولي تو، تويي که رفتي

حرمت عشق و شکستي

روي التماس چمشام ، چشماي نازت و بستي

منم و خاطره ي تو

منم وقصه ي فردا


+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/08ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 
اگه یه روز احساس کردی توی قصر رویاهات دیگه جایی نداری

اون لحظه هایی رو که با عشق اون قصرت رو می سواختی به خاطر بیار

هیچ وقت نگفتم فقط خوب و ساده باش

همیشه می گفتم فقط خودت باش ولی تا ابد عاشقانه باش

نمی گم بودنت برابر با همه آرزوهامه

اما نبودنت برابر یک عمر شکستن قلبمه

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 

به نام آنکه خوشبختی ام تسلیم یک نگاه اوست

آن شبها که دست به دعا بودم

انتظار جز نگاهش نداشتم

                                                          اما نشد

در آن شب مهتابی تابان که عهدی را بستم

                                    این روزها همه را شکستی

                                                                  چه خیالی

                                                                        چه امیدی

                                                                            نمی دوانم . نمی دانم

اما امیدی هست

                           شاید ... 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 

 

دوست داشتن اگر به گل باشد

                                           گلستان را تقدیمت می کنم

 

.ــ--**--ــ..ــ--**--ــ.ــ--**--ــ..ــ--**--ــ..ــ--**--ــ..ــ--**--ــ.ــ--**--

 

 

آرزو داشتم به تمام آرزوهایم دست پیدا کنم

افسوس که فاصله بین شادی و غم

یک قدم است

افسوس و صد افسوس

 

.ــ--**--ــ..ــ--**--ــ.ــ--**--ــ..ــ--**--ــ..ــ--**--ــ..ــ--**--ــ.ــ--**--

 

 

می دونستی پاک ترین خلقت خدایی؟

فقط ناراحتی و تنهایی داره خوابت می کنه

اما امید رو نه به خاطر دیگران بلکه به خاطر خودت فراموش نکن

 

.ــ--**--ــ..ــ--**--ــ.ــ--**--ــ..ــ--**--ــ..ــ--**--ــ..ــ--**--ــ.ــ--**--

 

 

آنکه زندگی را فصل خوب بودن کرد تو بودی

آنکه بهار را در زمستان شروع کرد تو بودی

شاید فاصله ها باشد میان دو دیوار

اما نیست دیگر فاصله ای میان دو نگاه

 

.ــ--**--ــ..ــ--**--ــ.ــ--**--ــ..ــ--**--ــ..ــ--**--ــ..ــ--**--ــ.ــ--**--

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/30ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 

هیچ چیز شورانگیز تر از آن نیست که انسان در پیش پای معبود و محبوب خود آخرین نفس را بکشد

و برای همیشه به ابدیت بپیوندد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/30ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/30ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 

هميشه هر چيزي را که دوست داري به دست نمي آوريم پس بياييد آنچه را

 که به دست مي آوريم دوست بداريم

 

*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*

 

نمي خوام بگم قدر 1 دنيا دوست دارم چون دنيا 1روز تموم مي شه
نمي خوام بگم سياهي چشات مثل شب پر ستاره است چون شب هم بالاخره تموم مي شه
نمي خوام بگم دوست دارم چون دوست ندارم بلكه عاشقتم

 

*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*

 

ديدگان تو در قاب اندوه سرد و خاموش خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را با زبان نگاه گفته بودند
از من و هرچه در من نهان بود مي رميدي مي رهيدي
يادم آمد كه روزي در اين راه ناشكيبا مرا در پي خويش ميكشيدي

 

*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*

 

 

*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*

 

غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم
تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم
رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد
من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم



 

*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*

 

با ديدگاني گريان شانه هايي خسته و دستاني لرزان
آمدنت را به انتظار نشسته ام
باشد تا به ياري شانه هاي مهربانت
خيل خستگيهايم را زمين بگذارم

 

*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*

  

اي کاش مي شد مثل يه برگ زرد توي پاييز زندگي رو رها کرد و خود رو به دست باد سپرد... اي کاش مي شد

 

*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*

 

هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد

 

*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*

 

هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي

 

*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*

 

 

*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*

 

به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . .

 باورم نمي شد . . . .

فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . !

 سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم


 

*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*

 

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم

 

*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*

 

اشكي كه بي‌صداست پشتي كه بي‌پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي‌بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست

 

*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*

 

 

*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*

 

اي دوست دلت هميشه زندان من است
آتشكده عشق تو از آن من است
آن روز كه لحظه وداع من و توست
آن شوم ترين لحظه پايان من است

 

*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*=ـ.۰.ـ=*

 




+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/29ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 
گفت : عاشقي مرد ، بيا به يادش لحظه اي سکوت کنيم

گفتم : اگر بخواهيم براي عاشقان سکوت کنيم ، بايد عمري را ساکت باشيم

 

*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*

 

 

*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*

 

Love مخفف عبارات:

Lake of sorrow (درياچه ي غم)

Ocean of tears (اقيانوس اشك)

Valley of death (دره مرگ)

End of life (آخر زندگي)!

 

*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*

 

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست،بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند،و تو از اون رسم محبت بياموزي

 

*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*

 

 

*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*

 

زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم ام گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم.....تو نيز به آموختي چگونه دوست بدارم اما به من نياموخت كه چگونه تو رو فراموش كنم

 

*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*

 

عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز ، قلب پر مي شود

 

*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*

 

 

*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*۰.۰*

 

زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/29ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 

روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود

.۰**۰..۰**۰..۰**۰..۰**۰.

در همه عالم گشتم و عاشق نشدم
تو چه بودي كه تو را ديدم و ديوانه شدم

.۰**۰..۰**۰..۰**۰..۰**۰.

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

.۰**۰..۰**۰..۰**۰..۰**۰.

غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

.۰**۰..۰**۰..۰**۰..۰**۰.

مراقب گرماي دلت باش تا کاري که زمستان با زمين کرد زندگي با دلت نکند

.۰**۰..۰**۰..۰**۰..۰**۰.

کاش مي شد عشق را ابراز کرد يا که عشق را با سحر اغاز کرد لحظه به لحظه دم به دم ساعت به ساعت خواهمت گر خوشم يا نا خوشم در هر دو حالت خواهمت

.۰**۰..۰**۰..۰**۰..۰**۰.

مي رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني
مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني
مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني

.۰**۰..۰**۰..۰**۰..۰**۰.

 داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند 

 اين است که آنان از دوست داشتن باز مي مانند

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است

محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود مي شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/29ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
متنهای عاشقانه و شعر های دوست داشتنی

نوشته های پیشین
85/11/01 - 85/11/07
85/10/22 - 85/10/30
85/10/05 - 85/10/21
85/10/08 - 85/10/14
85/10/01 - 85/10/07
85/09/22 - 85/09/30
نویسندگان
مهسا
محسن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران