تبليغاتX
نوای عشق*به وبلاگ خودت خوش اومدی عزیزم*
متن های عاشقانه و شعر های دوست داشتنی

توي اين دنياي نامرد يه پسر بود که دو چشمش کور بود اين پسر يه دوست دختر داشت که خيلي اونو دوست داشت
هميشه به دوست دخترش مي گفت من اگه دو تا چشم داشتم براي هميشه باهات مي موندم
تا يه روز يه نفر پيدا شد که چشاشو بده به پسره
پسره وقتي بينا شد ديد دختر هم مثل اون دو تا چشم نداشته
پسر به دوست دخترش که کلي دوستش داشت مي گه من نمي تونم با تو زندگي کنم من نمي تونم با يه دختر که چشم نداره زندگي کنم
و به دختر مي گه برو و منو فراموش کن
دخترک لبخند تلخي مي زنه و از پسر دور مي شه همينجور که داشته مي رفته و دست تکون مي داده  آروم به پسره مي گه
مي خواي بري ، برو ولي مواظب چشماي من باش

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 

پسر بچه‌اي وارد يک بستني‌فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت

 يک ليوان آب برايش آورد. پسر بچه پرسيد: يک بستني ميوه‌اي چند است؟"

پيشخدمت پاسخ داد : " 50 سنت". پسربچه دستش را در جيبش فرو برد و

شروع به شمردن کرد. بعد پرسيد:" يک بستني ساده چند است؟" در همين

حال تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت

پاسخ داد: "35 سنت". پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت: "لطفا يک

بستني ساده". پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نيز

 پس از خوردن بستني، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتي پيشخدمت

بازگشت، از آنچه ديد حيرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالي بستني ، دو سکه

 پنج‌ سنتي و پنچ سکه يک ‌سنتي گذاشته شده بود براي انعام پيشخدمت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محسن و مهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
متنهای عاشقانه و شعر های دوست داشتنی

نوشته های پیشین
85/11/01 - 85/11/07
85/10/22 - 85/10/30
85/10/05 - 85/10/21
85/10/08 - 85/10/14
85/10/01 - 85/10/07
85/09/22 - 85/09/30
نویسندگان
مهسا
محسن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران