![]() |
![]() |
|
| متن های عاشقانه و شعر های دوست داشتنی |
|
توي اين دنياي نامرد يه پسر بود که دو چشمش کور بود اين پسر يه دوست دختر داشت که خيلي اونو دوست داشت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/10/19ساعت 5 بعد از ظهر توسط محسن و مهسا |
|
|
پسر بچهاي وارد يک بستنيفروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد. پسر بچه پرسيد: يک بستني ميوهاي چند است؟" پيشخدمت پاسخ داد : " 50 سنت". پسربچه دستش را در جيبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسيد:" يک بستني ساده چند است؟" در همين حال تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: "35 سنت". پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت: "لطفا يک بستني ساده". پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نيز پس از خوردن بستني، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتي پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد حيرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالي بستني ، دو سکه پنج سنتي و پنچ سکه يک سنتي گذاشته شده بود براي انعام پيشخدمت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/10/19ساعت 5 بعد از ظهر توسط محسن و مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متنهای عاشقانه و شعر های دوست داشتنی
|
| نوشته های پیشین |
|
85/11/01 - 85/11/07 85/10/22 - 85/10/30 85/10/05 - 85/10/21 85/10/08 - 85/10/14 85/10/01 - 85/10/07 85/09/22 - 85/09/30 |
| نویسندگان |
|
مهسا محسن |
|
RSS
|