![]() |
![]() |
|
| متن های عاشقانه و شعر های دوست داشتنی |
در فراق تو همچون شمع سوختم و ساختم اما چه سود...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/11/03ساعت 6 بعد از ظهر توسط محسن و مهسا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/11/03ساعت 6 بعد از ظهر توسط محسن و مهسا |
|
|
می خواستم زیبا ترین کلام را برایت بنویسم که ذهنم یاری نکرد پنداشتم که ساده نوشتن همچون ساده زیستن است پس می گوییم : (( دوستت دارم ))
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/10/26ساعت 12 بعد از ظهر توسط محسن و مهسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/10/26ساعت 12 بعد از ظهر توسط محسن و مهسا |
|
|
الان داشتم با خودم فکر می کردم مگه نمی گن کوه به کوه نمی رسه ولی
آدم به آدم می رسه ؟ پس چرا توی این شهر لامصب من نمی تونم به اونی که دوستش دارم برسم ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/10/24ساعت 2 بعد از ظهر توسط محسن و مهسا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/10/24ساعت 2 بعد از ظهر توسط محسن و مهسا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/10/24ساعت 9 قبل از ظهر توسط محسن و مهسا |
|
|
دیگه اشکی ندارم برای اینکه ببارم
دیگه قلبی ندارم برای اینکه بمانم دیگه دلی نمونده برام ، برای غصه خوردن دیگه حسی نمونده برام ، برای زنده موندن کاش میشد آسمون رو با تموم ستاره هاش تقدیم تو کرد کاش می شد دنیا رو دو دستی تقدیم تو کرد ولی افسوس ... که تو نه دنیا رو می خوای نه آسمون رو نه ستاره رو ... لااقل منو بخواه ... منی که شبا رو با گریه هام پر می کنم ... منی که روزام رو با نگاه تو سر می کنم ... منی که زندگیم رو با فکر تو طی می کنم ... تو رو خدا فراموشم نکن ... فراموشم نکن ... فراموشم نکن ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/23ساعت 9 بعد از ظهر توسط محسن و مهسا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/23ساعت 8 بعد از ظهر توسط محسن و مهسا |
|
|
یه روز توی همین دنیا یک پسری بود که عاشق دختری شده بود
یه روز این پسر مریض می شه و برای معالجه به خارج می ره قبل از سفرش به دختر می گه من می رم وقتی سلامتیم رو به دست اوردم بر می گردم تا با هم ازدواج کنیم ، دختر قبول می کنه و به پسر قول می ده که منتظرش بمونه .
در طول مدتی که سفر بود ، مرتب برای دختــر نامه می نوشت و نامه رو به نشـــانی دوستش پســت می کرد تا اون نامه ها رو به دختر برسونه . در همین پیغام رسانی ها پسر قاصد عاشق دختر می شــه و از آن پس نامـــه های اون رو به دختــر نمی رسونه ، دختر که مدتی بود از پسر خبر نداشت فکر کرد اون رو فراموش کرده و کم کم به ندای عشق پسر قاصد جواب مثبت می ده .
آن دو تصمیم به ازدواج می گیرند . در همین وقت پسر که سلامتیش رو به دست اورده بود به وطنش بر می گرده و به محض بازگشت از ماجرا با خبر می شه .
همچنین میفهمه که اونا پس از ازدواج قراره به شهر دیگه ای مهاجرت کنن . روز عروسی دختر با دوست خیانتکار فرا رسید ، پسر نامه ای به دختر می نویسد و آن را به او می رساند .
اما از او می خواهد پیش از سوار شدن به قطار آن را باز نکند . دختر هم ، چنین می کند . زمانی که در کوپه قطار می نشیند نامه پسر را باز می کند . نامه بدون سلام و نشانی خاصی بود و فقط در آن نوشته شده بود :
<< یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت غم من مخور که دوری برای من شده عادت >>
در همین هنگام صدای سوت قطار شنیده می شه و بعد قطار ترمز می کنه ... مسافران قطار برای فهمیدن اینکه چه اتفاقی افتاده از قطار خارج می شوند و در همین هنگام چشم دختر به پیکر بی جان پسر می افتد که خونین روی ریل قطار افتاده است .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/23ساعت 8 بعد از ظهر توسط محسن و مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متنهای عاشقانه و شعر های دوست داشتنی
|
| نوشته های پیشین |
|
85/11/01 - 85/11/07 85/10/22 - 85/10/30 85/10/05 - 85/10/21 85/10/08 - 85/10/14 85/10/01 - 85/10/07 85/09/22 - 85/09/30 |
| نویسندگان |
|
مهسا محسن |
|
RSS
|